ماهرترین نقاش

 

نیستم نیست که هستی همه در نیستی است

هیچم و هیچ که در هیچ نظر فرمائی

ای زمین بنگر چگونه حضرت دوست که هرچه هست از اوست ((خلق السموات و الارض ))کرده وبا اشک سنگها چشمه های زیبا را به رقص مستی وادار نموده است . تا بر روی زمین خشک وسنگ دل نفوذ نموده وبا نرم کردن دل زمین ارام آرام بیرون آید و بذر مخفی شده در خاک سرد را رو به خورشید روان به حرکت در آورد تا از خاک کثیف گلی زیبا شکوفا شده ،گلی که نگاهش پیوسته به خورشید هستی است.

دلارمز حیات از غنچه دریاب

حقیقت در مجازش بی حجاب است

زخاک تیره می روید ولیکن

نگاهش بر شعاع آفتاب است.

واین بهار زمین است که فکر انسان را به اندیشه وادار می کند که چه زیبا مولای سخن در نهج البلاغه می فرماید:

 ((لاعبادة کالتفکر))

هیچ عبادتی مانند فکر کردن نیست.

و شروعی می شود برای بهار دلهاسرد و خسته که در گوشه ای زنگار گرفته است.

دلهایی که هرگاه به خانه ایی با نقوش گچ کاری می رسند حیرت می کنند از نقاشی نقاش ، اما در عجبم که چرا از نقاشی بهارگونه ی نقاش هستی حیرت نمی کنند و لب به تحسین نقاش با عبادت بر نمی دارند.تا نقاش نیز به گسترش نقاشی خود بپردازد که چه زیبا فرموده:

((لئن شکرتم لازیدنکم))

شکر نعمت نعمتت افزون کند             کفر نعمت از کفت بیرون کند

وچه زیبا خانه ایی، بار پرودگار جسم و جان خلق نموده که فرش خوش رنگ نفیس آن که در هیچ تجارتخانه ی فرش فروشی نظیرش یافت نمی شود، زمین فرش زیبای هستی محصول این خالق است. و چراغ این خانه ماه و شعله گرمای محبت آن خورشید درخشان است.

اما عجیب اینکه تو آنچنان ((فی قلوبهم مرض )) زنگار بردل گرفته شده ای که از این همه صنع و شگفتی غافلی و اگر غافل هم نباشی خانه آنچنان بزرگ است و چشم تو آنچنان مختصر و حقیر که در این مختصر تعفه بزرگ خانه نمی گنجد.

و مثل تو چون موری است که در قصر ملکی سوراخ داردو جز جلو پاهای خویش و یارن خویش چیزی را درک نمایدو از جمال یار و غلامان و کنیران دربار و سرزمین های پر بار بی خبراست و فلذا بی خیال است.

تو را دعوت نمودند در این بستان عشقبازی و کسب فضیلت علم و معرفت یابی کنی هرچند مشکل است ولی:

الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

نیجه قدم زدن در این راه معرفت ،رویت عجایب است که تو را مدهوش و متحیر نماید

چشم دل باز کن که جان بینی

آنچه نادیدنی است  ان بینی

وگرنه تا اخر لحظات تنفس تو ((صمی بکم عمی)) خواهی  ماند.

صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

/ 0 نظر / 33 بازدید