حکایت فاصله ها!

سيدمهدي شجاعي

t-1-aveny4.jpg

گمان می‌کردم که فاصله‌ای نیست یا فاصله‌ی‌ کمی است میان من و تو.
احساس می‌کردم که دوقلوی هم‌زادیم که با چند قدمی پس و پیش راه می‌رویم. افق نگاهمان یکی است و توش و توان رفتنمان هم کم و بیش یکی.
وقتی در خلوت‌های انسمان، تو را به الحاح پیش می‌راندم و نماز را به امامت تو می‌خواندم و به نیاز تو اقتدار می‌کردم، با خودم می‌گفتم: کسی که یک سر و گردن بالاتر است، کسی که چند قدم پیشتر است، باید پیشتر بایستد، باید راشد و راهبر و امام این کاروان دو سالکه باشد.

و من خیال می‌کردم که فاصله‌مان همین چند وجبی است که تو پیشتر ایستاده‌ای .
وقتی شنیدی از کاری اجرایی کناره گرفته‌ام. گفتی: خوش به حالت برادر! که توانستی رها کنی خودت را از کارهای اجرایی. برای من هم دعا کن.
گفتم: همیشه دعاگوی توام، ولی خودت هم باید بخواهی.
گفتی: می‌خواهم! با تمام وجود می‌خواهم. خیلی خسته شده‌ام. من هم می‌خواهم بنشینم و بپردازم به نوشتن.
با سماجت پرسیدم: از کی شروع می‌کنی؟
گفتی: به همین زودی. یکی دوماه آینده.

و من گمان کردم که جلو زده‌ام، که پیشتر افتاده‌ام و دعا کردم که خدا تو را به من برساند.
وقتی که در خانه‌ی‌ معشوق، دوشادوش هم طواف می‌کردیم و اشک‌ها و عرق‌هایمان به هم می‌آمیخت، احساس می‌کردم که تا شانه‌های تو قد کشیده‌ام و خدا مرا به همان چشمی نگاه می‌کند که تو را و امام زمان اگر بخواهد سایه نگاهش را بر سر تو بگسترد، من نیز در شولای عنایتش جای خواهم گرفت.

ساده بودم و بچگانه گمان می‌کردم که فاصله‌های معنوی هم با مترهای مادی اندازه می‌شود. پلنگ را دیده‌ای که شب‌ها به ارتفاع می‌رود و تلاش می‌کند که به ماه چنگ بیندازد؟ می‌بیند که دستش به ماه نمی‌رسد، اما خیال می‌کند که اگر بتواند یک کمی دستش را درازتر کند یا کمی بیشتر از جای خود بپرد یا اگر اندکی قله مرتفع‌تر باشد، این دست رسیدنی است و آن ماه یافتنی.

گاهی که ایستاده‌ای و چشم به افق دوخته‌ای، فکر می‌کنی که افق در چند قدمی است یا کمی بیشتر و بالاخره با دویدنی کوتاه، رسیدنی.
بگذار-بلاشبیه- مثال دیگری بیاورم. هر چند که هر کدام از این مثال‌ها داغ مرا تازه‌تر می‌کند. کسانی که در زمان پیامبر و با پیامبر می‌زیستند، وقتی می‌دیدند پیامبر با آن‌ها می‌نشیند، بر می‌خیزد، غذا می‌خورد، راه می‌رود و سخن می‌گوید، به مرور گمان کردند که پیامبر هم کسی است مثل خودشان تا آنجا که پای جسارتشان را پیش پیامبر دراز می‌کردند و هر وقت که دلشان هوای او را می‌کرد، راست می‌آمدند و فریاد می‌زدند: حدثنی یا محمد!

خدا دید که ماجرا بد جوری دارد شبهه‌ناک می‌شود. این بود که به مردم نهیب زد: فما کان محمد ابا احد من رجالکم...
اینکه ما با نور خودمان پیش پای شما را روشن کرده‌ایم سبب نشود که شما فاصله‌های نوری را فراموش کنید و اندازه‌های منزلت را از یاد ببرید...
گمان‌های من در عرصه‌ی‌ فاصله‌مان، همه از این جنس بود؛ ساده‌لوحانه و کودکانه. یکی از آن هزار کاری که خدا در گزینش تو با من کرد، این بود که حجاب‌های ظلمانی از این دست را در پیش چشم‌هایم درید. این مترها و ترازوهای کودکانه را از دستم گرفت. دیدم که فاصله‌ی‌ میان من و تو، فاصله‌ی‌ سال‌های نوری بوده است.

تو در افق ایستاده بودی. مرز میان زمین و آسمان، و من گمان می‌کردم که در چند قدمی هستی و با دویدنی کوتاه، دست نیافتنی.
و من اکنون آشکارا رسیده‌ام ـ نه به تو ـ بل به این واقعیت تلخ که اگر تمامت عمر را هم بی‌وقفه و سکون بدوم، حتی به گرد گام‌های تو نخواهم رسید.
اکنون نمی‌دانم که سراغ تو را از کجا باید گرفت. از سجاده‌های شبانه؟ از پروانه‌های تسبیح‌گر؟ از کاغذهایی که در کار معاشقه با دست‌های تو بوده‌اند؟ از قلم‌هایی که بار سنگین امانت تو را بر دوش‌های خویش حمل کرده‌اند؟ از دوربینی که هم‌زاد و هم‌نفس تو بود در روایت شیفتگی‌ها و بی‌قراری‌ها و جاماندگی‌ها؟
یا از شمع‌هایی که همیشه آتش دلشان را سر دست گرفته‌اند؟
یا... از فرشتگانی که اشتیاق شهیدان را بر هودج بال‌های خویش، عروج می‌دهند؟!
منبع : کتاب نیوز

/ 6 نظر / 30 بازدید
روابط عمومي پايگاه بنيسي

با سلام وبلاگ شما را ديدم. مطالبتان زيبا و جذاب بود. لطفا به سايت ما هم سري بزنيد: http://www.Benisi.ir همچنين ما حاضريم كه تبادل لينك و لوگو با شما كنيم و لينك شما را با امتياز ويژه در قسمت فهرست موضوعي پايگاه‏ها و وبلاگ هاي اينترنتي سايتمون قرار بديم تا بازديد بيش‏تري داشته باشه: http://www.benisi.ir/Dirctory/DirectoryMain.htm در صورت علاقه به تبادل لينك و لوگو, با مدير گروه از طريق سايت ما ارتباط برقرار كنيد! همچنين شما مي‌تونيد در كلاس‌هاي الكترونيكي پايگاه ما شركت كرده و حتي مدرك اينترنتي رايگان دريافت نماييد: www.Benisi.ir\Elearning\ElearningMain.htm همچنين مي‌تونيد مفصلا مطالب مذهبي رو به صورت دسته‌بندي‌شده و استدلالي مطالعه كنيد: www.Benisi.ir\Religion\ReligionMain.htm منتظرتون هستيم!

حسين

سلام مخلصه همه خدمتگزاران به اسلام نيز هستيم خيلی وبلاگت با حاله من خيلی خوشحال ميشم اگه به منم سر بزنی و اگه موافق بودی با هم تبادل لينک داشته باشيم يا علی

مهدی

هو الحی سلام عليکم ان شاءالله هميشه موفق و پاينده باشيد. وبلاگ بسيار جالبی داريد آن هم با مشغله های شما. لطفا تعداد پست ها را در صفحه کم کنيد تا راحت تر بالا بيايد و به جايش در گوشه ی صفحه مطالب را بياوريد. برادر کوچکتان مهدی

رضا

با سلام و درود فراوان بر شما دوست عزيز و گرامي و درود بر قلم پرتوان تان ضمن آرزوي تندرستي و سعادتمندي شما در تمامي مراحل زندگي ، باستحضار ميرساند کلبه درويشي حقير با مطلبي آموزنده با عنوان ....فاصله ميان دو زندگي ؟؟.....بروز شده است خوشحال خواهم شد تشريف بياوريد پس منتظر حضور گرم و قدوم سبز و نظرات ارزنده شما هستم مثل هميشه .....در پناه حق باشيد ........................... نا اميدي ره مده در دل مترس از مشکلات ....تا که آسان بر کف آري دامن مطلوب را ......ارزش هر کس بقدر همت و کردار اوست ....قيمتي گردد کبوتر چون برد مکتوب را ............................يا حق .............................

حسین

وبلاگ خوبی داری به ما هم سر بزن